ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

خطر زایمان زودرس

1393/1/27 23:41
نویسنده : تبسم
183 بازدید
اشتراک گذاری

1393/01/27

امروز صبح اول وقت جلسه داشتیم خانم فکری همکارم خیلی ناراحت بود و حتی تو جلسه گریه کردگریه منم  از گریه همکارم ناراحت شده غمگینبودم که ی دفعه شما قلمبه شدی تو شکمم هرچی خاله نسیم و خانم فکری شما رو از روی شکمم نوازش کردن بازم لجبازی کردی و حتی تا آخر تایم ریلکس نشدی. منم قبل از رسیدن به خونه به راننده گفتم منو جلو مطب دکترم پیاده کنه . { البته چون 4 شنبه بود ی سری کار با خودم اورده بودم که تو خونه انجام بدم آخه قرار بود آخر هفته آینده (1392/02/04) دیگه مرخصی بگیرم و یکم به خودم استراحت بدم آه شکمم خیلی بزرگ شده بود و فعالیت کاری خیلی واسم سخت شده بود.}

وقی رفتم تو مطب هنوز خانم منشی نیومده بود منم همونجا روی صندلی ی چرتکی زدم خواب 3:45 خانم منشی امد و من اولین نفر پذیرش شدم . خانم دکتر هم ساعت 4رسید وقی رفتم تو اتاق پزشک خانم دکتر ی شرح حال ازم گرفت و وقی که گفتم شما از صبح ساعت 9 قلمبه شدی و حرکت نداشتی بهم گفت که روی تخت معاینه دراز بکشم تا به صدای قلب شما گوش کنه بعد از کمی خانم دکتر بهم گفت : واست ی سونو اورژانسی می نویسم سونو رو که انجام دادی بیار ببینم من سریع رفتم کلینیک سونوگرافی که نزدیک مطب بود ولی اونا گفتن واسه ساعت 10شب نوبت دارن مجبور شدم یکم اونورترهم برم ولی شکمم خیلی درد گرفته بود وقتی کلینیک دوم بهم گفتن واسه ساعت 5 نوبت دارن بهشون گفتم که موردم اورژانسیه ولی قبول نکردن منم همونجا نشستم تا نوبتم شه متنظر غمگین ساعت از 5 گذشته بودکه دیگه درد امونم رو بریده بودغمناک به بابایی زنگ زدم telefoon3.gifو گفتم که من تو کلینیک سونو گرافی هستم و حالم هم بده بابایی بنده خدا خیلی هول شده بود و با ناراحتی گفت مگه قرار نبود عصر باهم بریم که وقتی بهش گفتم شما قلمبه شدی و ول کن نیستی گفت نگران نباش الان عمه مهنوش و بابا جون رو میفرسته آخه خودش هنوز تو اداره بود.

من که دیگه خیلی عاجز شده بودم و چند بار به خانم منشی گفتم که حالم بده و شما چند نفر که بعد از من امدن رو زودتر فرستادی و سرو صدای کسایی که تو سالن انتظار هم نشسته بود درامد منو فرستاد ( مامان ببین تو جامعه ما اینطوره هرجا اشنا داشته باشی 2ثانیه هم معطل نمیشی کارت زود راه می افته ) خانم دکتری که ازم سونو گرفت zwanger6.gifگفت : که حرکتون تو 20 دقیقه ای که سونو انجام می داد خیلی کمه و باید ی نوارقلب جنین هم بگیرم البته وزنتون هم 2650 بود خیلی ترسیده بودم و از اینکه خدای ناکرده شما زودتر از موعد با این وزن کم تولد شی داشتم از غصه می مردم.  وقتی که داشتم جواب سونو رو از منشی می گرفتم بابا جون زمان و عمه مهنوش هم رسیدن البته این وسط مامان جون پری هم چند بار تماس گرفته بود ولی من چون داشتم سونو انجام می دادم نتونستم جواب بدم .

جواب سونو رو بردم نشون خانم دکتر شهبازیان دادم که گفت: باید سریع بری بیمارستان آریا و اونجا ی نوار قلب جنین انجام بدی.

من هم که کلی استرسی شده بودم سریع رفتیم بیمارستان totalgifs.com profissoes gif gif enfermeiro.gif تا عمه مهنوش کارای پذیرشم رو انجام داد بابایی هم خودشو رسوند حدود 45 دقیقه 009.gif از شما نوار قلب گرفتن و تو این فاصله 4 بار بیشتر حرکت نداشتی که بعد از اینک کادر زایشگاه با خانم دکتر تماس گرفتن foon04.gif خانم دکتر گفتن باید بستری بشم بكسل طبيي بكسلات وادويه بكسل مستشفي للمواضيعتا بیشتر تحت مراقبت قرار بگیرم منم راضی نشدم و گفتم میرم خونه استراحت می کنم اینجا افسردگی می گیرم .

وقتی که از زایشگاه بیرون امدم بابایی و عمه مهنوش دم در ایستاده بودن و بابایی خیلی ناراحت بود گفت گل پسرم که طوریش نیست گفتم نه ولی دکتر گفته باید بستری شی یا اینکه استراحت مطلق داشته باشی بابایی هم گفت شما دیگه از شنبه نمیرید اداره و باید استراحت کنی،با اینکه هنوز یلی از کاراهام مونده بود ولی بخاطر سلامتی پسرگلم قبول کردم.

وقتی امدیم تو ماشین نشستیم بابا جون زمان گفت ازت ی خواهشی دارم لطفا به خاطر شرایط خاصی که داری تا زمان زایمان خونه خودتون تنها نمون و بیا پیش ما منم که دیدم حرفش منطقیه و اگر صبح تا بعدازظهر که بابایی سرکار تشریف دارن ی مشکلی واسم پیش بیاد به کسی دسترسی ندارم قبول کردم . اول رفتیم خونه و من و عمه مهنوش وسایلتو جمع کردیم ی سری لباس و وسایل شخصی هم واسه خودم و بابایی برداشتم و از امشب تا زمان زایمان امدیم خونه باباجون زمان.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)